گز بلبل - قسمت دوم
![]()
گز بلبل قسمت دوم
پدر از دیرینه های دیار می گفت ، با بغضی مانده بر گلو ، با سوز مانده بر سینه و با حسرتی پیچ خورده در شادی و غم . حاج حسین چفیه رنگ باخته را به میهمانی چشمانی بود که آرام آرام قطرات اشک را به بیرون از حصار چشم می کشاند .
زلیخا مندنی ....
مینار دور سر را مرتب می کرد و سر می تکاند به حزن و ماهرخو ، قلیان خشکیده را نظاره می کرد.
به حسرت روز های عزیزی و عزت .
زینبو مانتو خاکستری تن کرده راهی کلاس رانندگی بود با موبایلی که زنگ می خورد و زنی و زنهایی آن سوی تر که نامعلوم بود و اینکه چاوول را چگونه پخت نماید و قلیه ماهی را ....و..و... و سلمان دشداشه سفید را به در آورده و شلوار جین آبی کم رنگ را پوشیده تا همراه شوند.
پیچ خیابانها ی شهر .... موسیقی خش دار کلام پدر به خودمان آورد که : گذر عامله ائی از طرف بید ...جماعت عامله جماعت حشینه بیدن ... پای پیاده ... نه سیکلی ... نه موتوری ... نه به قولی پرید مریدی .... آدمی بیدو دوپای خدایی بیدو ایمون...آدمی بیدو ... آما آدمی بیدن .... اگه پنجاه سالش هم بید ... قرص و محکم بید ... نون تنور رو خرما .... همی و بس نه هندونه .... نه خیار سبز ...نه ئی سبزی مبزیاتون .... ما چه می فهمیدیم سرطان چنه.... ئی چه میگن سیش کلیه چنه .... ئی دردا چنه که ئیسا دور و برما سفره پهن کردن..... می فهمی بوا ... سال تا سال اگه یکی دیگه عمرش از هفتاد و هشتاد ... بلکه اوتر.... می مرد .... ئیسا صبح تا صبح ئی بلند گو مسجد قاره میده که فلانی رحمت خدا رفته ... چنه سرطان بیده چند سکته بیده چنه کلیه اش بیده چنه آزار بیده ... چند زهر مار بیده ...کل زلیخا مندنی که بوی کندر و گلاب میداد حرف پدر را قطع کرد و با حسرت گفت : غروب تا غروب یا دمدمای ظهر زیریی گز غوغای آدم بید ...همه بیدن ... همه هم اهل دریا ... زن و مردی ...بیشتر سی عامله بیدن....پیمون و قرار کارشون و خسته در کنی همی زیر گزبید ... به قول بچه هائی گز بلبل پارک شهرمون بیده .... حیف که زبونش نیسه که نقل ماجرا سیمون باز گو کنه ...می فهمی چنه ... موو هم سند و سالامون سیل گز بلبل که می کنیم که وسط ئی سیما نکو سیرن ... تموم غصه های عالم سر سینمون جا میکنه ... میدونی دیا ... ریشه گز کجان... ای داد و بیداد .... خوبن آدمی هم ریشه اش مثه ئی گز تو زمین محکم باشه .... قرص و محکم... اما ئیسا دیا ما همه پیک پیکیم .... دستمون که بزنی صد جوی بدنمون اشکسته دی ... گفته های گفتنی را می گویند آدمهایی که گرد و غبار خاطره را همچنان بو خویش زمزمه می دارند تو انگاری که گز بلبل نیز از اهالی کنگان بوده است و هم زبان کنگانی .... از نگاهش می گویند و از بیانش که بس ایشان می بینند و ایشان می فهمند و از شبحی که آن وقت ها حسش می کردند و این وقت ها دل ناله های غمگنانه اش را می شنوند .
دریا را با گز فاصله انداخته اند که هم ذات بودند و هم نگاه و هم کلام و شاد در جمع جماعتی که آسوده به سایه اش می نشستند و خنکای دریا را به ضرباهنگ دلنشین خویش حس کرده و زهر خنده غصه را با لبخند قصه ها می سپردند .
و اما جماعت خواننده ... قرارمان بر این بود تا قلم هایمان را با خاطرات یاران کهن مزین دارید و یاریمان دهید و قرار مان بر این است تا شما نیز باب سخن باز گشائید به نقلی از ناقلان کهن .... پس قلم زنید و پای همت براه بدارید ،از جای جای خاطره انگیز کنگان.